دختر دانا و پرمهر مامان

گرمی گونه های تو به گرمای عشق

این روزا فضای امن من روز تولد توئه عزیزم آرامش اون چندروز توی بیمارستان، خنده های از ته دل من و بابا تو راه پله های بیمارستان . اون شب که تنها تو بخش بستری بودم ،و فضای زیبای اون طرف پنجره کوهستان درخت درخت و درخت... لحظه تولدت وقتی که هنوز رو تخت جراحی بودم دستام بسته بود تو رو به درخواست خودم آوردن که ببینمت وقتی پرستار نی نی کوچولومو نشونم داد وگونه های گرمتو با صورتم احساس کردم‌..‌‌. این روزا چشمامو میبندم وگونه ات رو به صورتم میچسبونم و میرم به یه دنیای پر از آرامش... (زمان تولد پارمیس منو از چه لذتی محروم کردن که نذاشتن لحظه تولدش بغلش کنم و لمسش کنم ...) پارمیس میاد تو ذهنم با موهای خرگوشی و کش نارنجی راه راه و پال...
5 ارديبهشت 1397

دخترای شیرین من‌..

سلام مهرسا جان مدتیه میتونی دوتا دستت رو جفت کنی و دوتارو باهم به سمت دهنت میبری چندروزه زورمیزنی سرت رو بالا بیاری منو میشناسی و موقعی که گریه میکنی با نگاهت منو دنبال میکنی همچنان عاشق حمومی تو حموم جیک نمیزنی.‌‌.. آجی پارمیس عاشقته و با هرکی که به خواد اذیتت کنه با تمام قوا میایسته.‌‌عجب خواهری داری هیچکس جرات نخواهد داشت نگاه چپ بهت بکنه پارمیس بهت میگه الهی فدات بشم من میگم نگو مامان میپرسه مگه معنیش چیه من حواب میدم یعنی هرچی اتفاق بد که قراره برای آجی بیفته برای تو اتفاق بیفته و در ادامه پارمیس با شدت بیشتری میگه فدددددات بشم...
1 ارديبهشت 1397

ذهنم درگیره ...

زهره: این زلزله میتونه دوتا درس به آدما بده... یکی اینکه دنیا دوروزه همین الان ممکنه یه اتفاق بیفته نیست بشیم پس پاشو از زندگی لذت ببر هروسیله ایی دلت میخواد بخر خونه ات رو هر جور دلت میخواد تزیین کن تفریح کن ولذت ببر دوم اینکه دنیا دوروزه هر لحظه ممکنه یه اتفاق بیفته نیست بشیم پس بشین تو همین خونه کلنگیت با همین چیزایی که باقی مونده سر کن چیزی نخری که ممکنه ازبین بره ضرر کنی و افکاری مثل این ... ذهنم خیلی درگیره یه جوارایی هنگ کردم دخترای گلم
9 فروردين 1397

لذتی که نبردیم...!

زهره: یه چراغ خواب حبابی خریده بودم ازونایی که توشون آب و یه عالمه اکلیله وقتی آوردمش خونه به پارمیس نشون ندادم که اگه تکونش بدی چطور اکلیلا تو اب پخش میشن و به آرومی مثل ریزش برف فرود میان...حوصله نداشتم همش بگم نکن بذار سرجاش بذار سر جاش باهاش بازی نکن میشکنه. تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی زدم شکوندمش ...افتاد زمین هزار تیکه شد و اکلیلاش پخش زمین شدن پارمیس پرسی وااای مامان اینا چین چه خوشگلن و من فقط به این فکر میکردم که عجب، نذاشتم پارمیس از زیبایی این چراغ خواب لذت ببره آخر سر خودم زدم شکستمش تو دلم میگفتم چه حیف شد کاش میذاشتم پارمیس زیبایشو میدید ... آخه این چه کاری بود من کردم
9 فروردين 1397

من،آرزو یا هدف!!!

من آرزومه یه روز برای بچه ها کتاب بنویسم یا تصویرگر کتاب کودک بشم دوست دارم مغازه گل فروشی یا کتاب فروشی داشته باشم اینا آرزوهامه که متاسفانه برای رسیدن بهشون هیچ تلاشی نکردم امیدوارم یه روز تلاش کنم و بهشون برسم هیچ وقت تو زندگیم هدف نداشتم برنامه ریزی نداشتم نمیدونم هدف داشتن رو باید یادم میدادن یا این یه امر ذاتیه ؟من چطور میتونم هدفمند بودن رو به بچه هام یاد بدم...این یه حقیقت تلخه که هیچ وقت برای رسیدن به چیزی تلاش نکردم یادمهوقتی ازم میپرسیدن دوست داری چکاره بشی هیچ جوابی نداشتم یادمه حتی تو دوران پیش دانشگاهبم برای شغل آینده ام هیچ هدفی نداشتم هیچ آرزویی نداشتم انتخاب رشته تحصیلیم رو مامانم بدون نظر من انجام داد من هنر رو دوست داشتم ال...
9 فروردين 1397

حرفهای نگفته ی من...

مهرسای عزیزم سلام دختر شیرینم دوران بارداریم رو به سختی گذروندم یا بهتره بگم به سختی گذروندیم اتفاقای زیادی توی این مدت افتاد چه ها که نکشیدیم... اولیش که اتقاق وحشتناک دزدی بود هنوز با این اتفاق و مشکلات و دردسراش و غصه هاش کنار نیومده بودم که فهمیدم تو توی راهی با فهمیدن این موضوع خاطره دزدی داشت تو ذهنم کم رنگ میشد و یواش یواش آروم میشدم که تصادف بابا اتفاق افتاد ماشین بابا توی تصادف حسابی آسیب دید اما خداوند لطفش رو شامل حالمون کرد و بابا جون سالم به در برد شوک خیلی بدی بود ... بعد تصمیم گرفتیم خونه بسازیم و بابا تمام مدت درگیر ساختن خونه بود ، همیشه خسته و کلافه بود و به همین دلیل من خیلی احساس تنهایی میکردم و روزها رو با بی حوصلگی م...
5 فروردين 1397