پارمیسپارمیس، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 26 روز سن دارد
سقف خونه ی ماسقف خونه ی ما، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 22 روز سن دارد
مهرسامهرسا، تا این لحظه 11 ماه و 4 روز سن دارد

دختر دانا و پرمهر مامان

رضایت شخصی...

صبح مرخصت کردیم البته با رضایت شخصی،با نیت بردنت به ... صبح مرخصت کردیم البته با رضایت شخصی،با نیت بردنت به بیمارستان بهتر،بیمارستان فوق تخصصی اطفال از در اورژانس که رفتیم تو با دیدن عروسکایی که از سقف آویزون بودن گل از گلت شکفت. پرسنل رفتارشون خیلی سرده ،از هوای بیرون سردتر،تو همچنان در حال کیف کردن برای نقاشی های روی دیوار،بالاخره تصمیم میگیرن تو اورژانس تحت نظر باشی واین یعنی دیدن دوباره اشکای تو به خودم دلداری دادم که ایرادی نداره به صلا حشه اما وقتی از شدت درد موقع وصل کردن انژیو کت گریه میکردی و جیغ میکشیدی  هزاربار  خودمو لعنت کردم که چرا  آوردمت اینجا که دو باره همه چیز از اول شروع بشه. چشمای زیبات از...
12 آبان 1393

اینجا بیمارستانه

اینجا بیمارستانه،بخش اطفال،با تو شیش تا بچه تو یه اتاق 40 متری، همه تون یه ... اینجا بیمارستانه بخش اطفال با تو شیش تا بچه تو یه اتاق 40 متری، همگی  یه بیماری همه گیر و گرفتین، اسهال ،استفراغ و تب وتب وتب ... تن نازنینت داره تو تب میسوزه لبای سرخت روی صورت سفید ورنگ پریده ات بیشتر از همیشه خود نمایی میکنه. تو گریه های همه تون یه چیز مشترک هست ماماااااااااان همه تون از دیدن پرستارا با مقنعه سفید...  پرستار ازم میپرسه"همراهشی؟" نا خوداگاه جواب میدم نه مادرشم،چپ چپ نگاهم میکنه ، ومن... از تعقیب فلش های راهنمای رنگی رو دیوارای بیمارستان متنفرم منو هدایت میکنه به...
11 آبان 1393

اثر هنری من ودخترم

سلام دختر نازنینم اینم از اولین نقاشی که با هم دیگه کشیدیم. عکسشم گذاشتم که ببینی چقدررررررررررررر هنرمندی عزیز مامان.قطعا استعدادت توی نقاشی به خودم رفته . در انتها باید اضافه کنم که......     شما دختر گل مامان فقط کاغذ رو سوراخ میکردی و درواقع چشماشونو میذاشتی،ومن هم بدنشونو میکشیدم دوبار نقاشی خودمو کشیدم اما هر بار که میپرسیدم "پارمیس ،مامان کدومه ؟یا به جوجه اشاره میکردی یا به گربه!!!! اما یه بار بابا رو کشیدم هر بار که پرسیدم بابا کدومه با انگشت کوچولوت به اون آقای سمت راست بالای کاغذ اشاره میکردی ای بابایی.   ...
5 آبان 1393

کارای یواشکی

  دختر نازم برای خودش یه مخفیگاه داره که ... دختر نازم برای خودش یه مخفیگاه داره که کارای غیر قانونیشو اونجا انجام میده . کارایی مثل: جیش کردن، پی پی کردن، بازی با وسایل ممنوع، خوردن خوراکی های ممنوع مثل قند... امروز وقتی من وخاله مریم داشتیم یواشکی نگات میکردیم متوجه شدی ،سریع وسیله ممنوعه ات که متعلق به بابا بودوبرداشتی وخیلی سریع رفتی پشت در اتاق و خیلی با احتیاط بطوری که فقط یه گوشه چشمت دیده میشد ما رو میپاییدی،وای دخترم خاله خندید اما من به فکر فرو رفتم ،اینکارا رو  چطور یاد گرفتی  مادر؟؟؟؟؟؟؟خلاف و پنهان کاری از الاااااان؟؟؟؟؟ یه بار عینک بابارو برده بودی اونجا داشتی باز و...
29 مهر 1393

همه رو دو دسته کردی:

دختر گل مامان به همه حیوانات میگی "جیجا" به همه غذاها میگی "ام" آخه چرا دخترم؟!!!! از دیروز وقتی میخوام گوشت بهت بدم بخوری ،یه نگاه بهش میندازی و میگی:اه ه ه ه جیجا،چرا دخترم؟!!!! امااااا میتونی 6تا مکعب رو با تمرکز روی هم قرار بدی و حسابی هم کیف میکنی. بوسه هات صدا دار شده دوستت دارم عزیز دلم ...
27 مهر 1393

صبر کن مامان بشی میفهمی چی میگم...

  سلام دخترم یه سوال همیشه برام پیش میاد خیلی دوست داشتم بدونم چرا ما آدما دوران شیرخوار گی و مدتها بعد از اونو یادمون نمیاد. مخصوصا وقتی ... سلام دخترم   یه سوال همیشه برام پیش میاد خیلی دوست داشتم بدونم چرا ما آدما دوران شیرخوار گی و مدتها بعد از اونو یادمون نمیاد. مخصوصا وقتی دارم بهت شیر میدم و تو با چشمای تیله ایی خوشگلت بهم ذل میزنی ،از خودم میپرسم داره به چی فکر میکنه !پیش خودم میگم کاش چهره مادرم رو وقتی تو آغوشش بودم وداشتم شیر میخوردم  بیاد میاوردم.  بدون شک خیلی زیبا بوده کاش فقط چشماشو بیاد میاوردم حتما از عشق میدرخشیده.کاش گرمای تنش رو تو اون ل...
27 مهر 1393

جناب باران دستپاچه شد !

دخترم امروزبارون بارید یه بارون حسابی اولین ... دخترم امروزبارون بارید یه بارون حسابی اولین بارون پاییزی والبته اولین بارون زندگیت ،زیبایش قابل توصیف نیست ،خیلی شدید بارید به افتخار تو که تا حالا ندیده بودیش ،میخواست تا میتونه اولین دیدارش با تو به یاد موندنی باشه آما دستپاچه شد ویه خورده زیاد روی کرد ودختر گل مامان ترسید .   قیافه ات دیدنی بود وقتی دستای کوچولوتو گذاشتی رو لپتو  چشماتو گرد کردی وبا تعجب گفتی هااااااااااا. تمام شهر شسته شد از غبار روزها وماه های رفته ورنگ زندگی وبویه تازگی همه جا رو احاطه کرده شیشه ها میدرخشن دورترین نقطه رو  تاجایی که چشم کار میکنه میشه دید . ...
23 مهر 1393