دختر دانا و پرمهر مامان

خاطرات و دانسته ها

باتو پاییز خاطره انگیز میشه

باید یه دختر پرانرژی داشته باشی تا یه بعدازظهر دلگیر پاییزی رو با پیشنهادو اصرارش برای پیاده روی تا خونه مادربزرگ به یه بعدازظهر شیرین تبدیل کنی بعداز ظهر پاییزی، با بوی خوب چمن تازه زده شده و دیدن درختای زیبای نارنج تو پیاده رو نارنجستان ولذت بردن از هوای خوب و لبخند زیبای تو نازنینم
13 مهر 1396

سلام به عزیزای دلم

Z B: سلام به عزیزای دل مادر.برای شما مینویسم پارمیس و نی نی کوچولوی توی دلم اول از نی نی بگم مادر به فدات دیشب برای اواین بار صدای قلبت روشنیدم نازنینم بعد از هفته ها الان با آرامش و اطمینان میتونم بگم باردارم و خدا رو شکل هیچ مشکلی توی سونو دیده نشد لخته خون برطرف شده و اون ساک خالی هم انشاله مشکلی ایجاد نخواهد کرد.جات امنه عزیز دلم اما پارمبس جان از تو بگم همچنان عاشق اسب و اسب بودنی همین الان که خونه عمه مینو هستیم دور از چشم من که توی اتاق دراز کشیدم تو حال داری مثل اسب میدویی مهربون و شیرین تر شدی خیلی وقتا نگران حالم میشی
21 تير 1396

کتاب های جدید

                        میدونستم که اگه همه کتابها رو باهم بهت نشون بدم به یک دونه شون راضی نمیشی و باید همزمان همه رو داشته باشی به همین خاطر کتابا رو یکی یکی رو میکنم ،قبلا هم گفتم مشکل بعدی که پیش اومد این بود که به یک یا دو صفحه از کتاب راضی نبودی و میخواستی که همه فعالیتهای کتاب رو یکجا انجام بدی و همه رو رنگ کنی در نهایت  نتیجه اش این شد که حسابی خسته و دل زده شدی. و اما راهکار من برای این مشکل... یه پاکت مقوایی رو از طول برش زدم ،اون تعداد صفحه ایی که موردنظرم بود بیرون ...
27 شهريور 1395

شاعر کوچولوی من

سلام دخترم ازوقتی که کتابهای شعر برات میخونم گاهی کتابتو باز میکنی ورق میزنی و شعر میسازی.  دیشب طبع شاعرانه ات گل کرده بود ،چیزای زیاد و درهم و بر همی میگفتی . بیت زیر سروده ی خودته.... بابای من ملوسه                کفش دوزک کفش میدوزه
19 شهريور 1395

عکس

  عکس بالا: از بالا غذای خودت بعد مرغت و بعد هم نینیت(یه بار گمش کرده بودی اومدی گفتی:مامان عروسکی که بابا برام یادگازی خریده بود کجاست)،غذا رو خودت تقسیم کردی               عکس بالا به گفته خودت مسجده،قرینه سازیت برام جالب بود     لاکپشته رو!!! مهندسی تو خونته عزیزم ...
14 شهريور 1395

فامیل جدید

مدتیه خیلی عشق اسب شدی !!! به من میگی:مامان اسبا صورتشون شبیه ما نیست (اشاره کردی به صورتت) اینجاشون درازه،کاشکی منم اینجام دراز بود . کلا خیلی دوست داشتی اسب باشی مدام چهار دست و پا راه میرفتی ،میگفتی من پارمیس نیستم من اسبم و به اینکه پارمیس صدات کنیم اعتراض میکردی . پرسیدم ،پارمیس دوست داشتی اسب داشته باشی و تو میگفتی نه من اسبم. تو نت خیلی دنبال آهنگ کودکانه درمورد اسب گشتم ،بسختی تونستم یکی برات پیدا کنم اونقدر گوشش میدی که  باطری گوشیم خالی میشه و یک روزه تقریبا نصفشو حفظ شدی. تا اینکه تصمیم گرفتم برات یه اسب جور کنم اینطوری میتونستی از اسب به اسب سوارتغییر هوییت بدی. گفتم پارمیس میخوام برات یه اسب درست کنم خدا م...
14 شهريور 1395

دختر مستقل من

سلام دختر عزیزم امروز سومین جلسه کلاس قصه گویی و نقاشیه. البته کلاس قران هم میریم صبح ها خیلی بی دردسر از خواب بیدار میشی وخیلی باعلاقه و هیجان  باهم میریم کلاس. با توجه به این که هم بازی هم سن و سال خودت نداری قرار گرفتن تو همچین محیطی رو برات لازم دونستم و خیلی هم خوشت اومده و استقبال میکنی تا حدی که  اصراری به حضور من توی کلاس نداری. با اینکه جلسه اول خیلی واضح استرس رو میشد توی صورتت دید اما خیلی محتاطانه سعی کردی توی جمع بچه ها قرار بگیری و تو بازیها شرکت کنی. دیشب به من گفتی :مامان وقتی من میرم کلاس تو برو خونه!!!! از داشتن همچین دختر شجاعی خیلی خوشحالم. عاشقتم نازنینم      ...
14 شهريور 1395

نون و دوغ و تمساح!!!!!

غذا خوردن دیشبت خیلی خنده دار بود ... خاله مریم دیروز برات یه ست ماهی گیری خرید که یه دونه تمساح هم داخلش بود ،شب موقع شام باقالی پلو داشتیم اما تو تصمیم گرفتی  تمساح بیچاره رو که شکار کرده بودی بذاری تو بشقابت و با نون و دوغ بخوریش!!!!!!
7 ارديبهشت 1395