پارمیسپارمیس، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 26 روز سن دارد
سقف خونه ی ماسقف خونه ی ما، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 22 روز سن دارد
مهرسامهرسا، تا این لحظه 11 ماه و 4 روز سن دارد

دختر دانا و پرمهر مامان

حرفهای نگفته ی من...

1397/1/5 4:03
نویسنده : مامان زهره
198 بازدید
اشتراک گذاری

مهرسای عزیزم
سلام دختر شیرینم دوران بارداریم رو به سختی گذروندم یا بهتره بگم به سختی گذروندیم اتفاقای زیادی توی این مدت افتاد چه ها که نکشیدیم...
اولیش که اتقاق وحشتناک دزدی بود هنوز با این اتفاق و مشکلات و دردسراش و غصه هاش کنار نیومده بودم که فهمیدم تو توی راهی با فهمیدن این موضوع خاطره دزدی داشت تو ذهنم کم رنگ میشد و یواش یواش آروم میشدم که تصادف بابا اتفاق افتاد ماشین بابا توی تصادف حسابی آسیب دید اما خداوند لطفش رو شامل حالمون کرد و بابا جون سالم به در برد شوک خیلی بدی بود ...
بعد تصمیم گرفتیم خونه بسازیم و بابا تمام مدت درگیر ساختن خونه بود ، همیشه خسته و کلافه بود و به همین دلیل من خیلی احساس تنهایی میکردم و روزها رو با بی حوصلگی میگذروندم بابا میخواست وقتی میای یه خونه خوشگل و راحت داشته باشیم به همین خاطر حسابی زحمت میکشید...
گذشت وگذشت تا اینکه رسیدیم به مرحله سفید کاری و متاسفانه زلزله اتفاق افتاد اون زلزله ی وحشتناک همه چیز روبه هم ریخت اوضاعمون درهم پیچید من هفت ماه رو پشت سر گذاشته بودم متاسفانه اون شبای اول زلزله بخاطر سرما دچار سرماخوردگی شدید و بدنبالش آسم شدم
مدام تنگی نفس داشتم و نمیتونستم تو چادر بخوابم به همین خاطر تو خونه ایی که هیچ اطمینانی به استحکامش نبود شبا رو با استرس به صبح میرسوندیم...روزای سخت گذشتن و گذشتن تا اینکه تو پات رو به این دنیا گذاشتی .
یکی از اسمهایی که دوست داشتم برات انتخاب کنم مهگام بود به امید اینکه با اومدنت نور به زندگیمون بپاشه اما تو برای اینکه نور امید و برکت و شادی رو به زندگیمون بپاشی به اسم مهگام احتیاج نداشتی
با اومدن تو این خیر و برکت بود که از درو دیوار به زندگیمون میریخت
خلاصه اینکه دخترم با قدمهای نورانیت به زندگیمون خوش اومدی امیدوارم زندگی فقط روی خوشش رو به تو و خواهرت پارمیس نشون بده
خیلی کارا دوست داشتم قبل از اومدنت انجام بدم که نشد تو بارداریم خیلی حرفا بود که میخواستم اینجا بنویسمش که نشد خواب زیبایی که تو بارداریم دیدم خواب دیدم توی یک کیسه ی خیلی بزرگ وشفاف و پر از آب داشتی شنا میگردی تو اون سر کیسه داشتی شنا میکردی و من از بیرون تو رو میدیدم یادمه وقتی صدام رو شنیدی با سرعت به سمتم شنا کردی و بهم لبخند زدی با چشمایی که شور زندگی ازش میبارید و تلاش میکردی کیسه رو پاره کنی و بیای تو بغلم خدا میدونه وقتی از خواب بیدار شدم چه حس خوبی داشتم احساس میکردم از دید تو این دنیا جای بد و تلخی نیست و تو برای ورود به اون لحظه شماری میکنی و لازمه بگم چشمات همونیه که تو خواب دیدم درشت و پر انرژی و خندان...

الان که دارم این مطلب رو مینویسم ما تو کانکسیم پارمیس پیش خاله اس بیرون باد شدیدی میاد و من به جون اون خیری که این کانکس رو برای ما تهیه کرد دعای خیر میکنم،هربار که توش احساس آرامش میکنم براش دعای خیر میکنم هرجا هستی انشاله تنت سالم و دلت خوش باشه  و خدا به مالت برکت بده

پسندها (1)
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف