پارمیسپارمیس، تا این لحظه 6 سال و 27 روز سن دارد
سقف خونه ی ماسقف خونه ی ما، تا این لحظه 8 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد
مهرسامهرسا، تا این لحظه 1 سال و 6 ماه و 4 روز سن دارد

دختر دانا و پرمهر مامان

شاعر کوچولوی من

سلام دخترم ازوقتی که کتابهای شعر برات میخونم گاهی کتابتو باز میکنی ورق میزنی و شعر میسازی.  دیشب طبع شاعرانه ات گل کرده بود ،چیزای زیاد و درهم و بر همی میگفتی . بیت زیر سروده ی خودته.... بابای من ملوسه                کفش دوزک کفش میدوزه
19 شهريور 1395

عکس

  عکس بالا: از بالا غذای خودت بعد مرغت و بعد هم نینیت(یه بار گمش کرده بودی اومدی گفتی:مامان عروسکی که بابا برام یادگازی خریده بود کجاست)،غذا رو خودت تقسیم کردی               عکس بالا به گفته خودت مسجده،قرینه سازیت برام جالب بود     لاکپشته رو!!! مهندسی تو خونته عزیزم ...
14 شهريور 1395

فامیل جدید

مدتیه خیلی عشق اسب شدی !!! به من میگی:مامان اسبا صورتشون شبیه ما نیست (اشاره کردی به صورتت) اینجاشون درازه،کاشکی منم اینجام دراز بود . کلا خیلی دوست داشتی اسب باشی مدام چهار دست و پا راه میرفتی ،میگفتی من پارمیس نیستم من اسبم و به اینکه پارمیس صدات کنیم اعتراض میکردی . پرسیدم ،پارمیس دوست داشتی اسب داشته باشی و تو میگفتی نه من اسبم. تو نت خیلی دنبال آهنگ کودکانه درمورد اسب گشتم ،بسختی تونستم یکی برات پیدا کنم اونقدر گوشش میدی که  باطری گوشیم خالی میشه و یک روزه تقریبا نصفشو حفظ شدی. تا اینکه تصمیم گرفتم برات یه اسب جور کنم اینطوری میتونستی از اسب به اسب سوارتغییر هوییت بدی. گفتم پارمیس میخوام برات یه اسب درست کنم خدا م...
14 شهريور 1395

دختر مستقل من

سلام دختر عزیزم امروز سومین جلسه کلاس قصه گویی و نقاشیه. البته کلاس قران هم میریم صبح ها خیلی بی دردسر از خواب بیدار میشی وخیلی باعلاقه و هیجان  باهم میریم کلاس. با توجه به این که هم بازی هم سن و سال خودت نداری قرار گرفتن تو همچین محیطی رو برات لازم دونستم و خیلی هم خوشت اومده و استقبال میکنی تا حدی که  اصراری به حضور من توی کلاس نداری. با اینکه جلسه اول خیلی واضح استرس رو میشد توی صورتت دید اما خیلی محتاطانه سعی کردی توی جمع بچه ها قرار بگیری و تو بازیها شرکت کنی. دیشب به من گفتی :مامان وقتی من میرم کلاس تو برو خونه!!!! از داشتن همچین دختر شجاعی خیلی خوشحالم. عاشقتم نازنینم      ...
14 شهريور 1395

نون و دوغ و تمساح!!!!!

غذا خوردن دیشبت خیلی خنده دار بود ... خاله مریم دیروز برات یه ست ماهی گیری خرید که یه دونه تمساح هم داخلش بود ،شب موقع شام باقالی پلو داشتیم اما تو تصمیم گرفتی  تمساح بیچاره رو که شکار کرده بودی بذاری تو بشقابت و با نون و دوغ بخوریش!!!!!!
7 ارديبهشت 1395

سبزه ی عید

امروز میخواستم یه خورده ماش برای سبزه عید خیس کنم که متوجه شدم ماشها با عدسا قاطی شدن . و با خودم گفتم کی این عدسا رو دونه دونه از ماشها جدا کنه اونم در حضور یه وروجکه کوچولو،وااای خدا چه کار سختی. اما طولی نکشید که به یه نتیجه جالب رسیدم.... بایددر حضور و  با کمک یک بچه و شیطونیاش  ماش و عدس هایی  رو که با هم قاطی شدن از هم جدا کنین!!! تا خیلی سریع بفهمین اگه سینی روکج کنید ماشها قل میخورن و خیلی تند و سریع از عدسها جدا میشن. اینم درسی که امروز از دختر نازم یاد گرفتم   ...
16 اسفند 1394